نمی نویسم تا نمیدونم کی! هیچگونه نگرانی جایز نیست!
ممنوع است!
شب/ خیابان/ ماشینهای مشکی / دخترک!
شبگردی در خیابان برای دخترکی با روسری مشکی، موقوف!
- هی دخترک گور به گور شده، با تو ام، تار موهای پر تشویشت را جمع کن از توی صورتت، بغضهایت را از وسط خیابان جمع کن، لابد حیا نمیکنی...
□
سیاهی شب را محکم دور گردنت گره بزن،
خفه کن خودت را،
مطمئن باش شرافتت ابدی میشود دخترک...
به چشمان مشکیات بگو عزا نگیرند، روسری مشکی هم اصلا نپوش، ماتم نگیر دخترک مردهی شریف!
.
.
.
پ.ن: شبهای تهران هیچ حالشان خوش نیست...

میکشتم کنار، میگه: ببین، من خودم دارم خفه میشم! اشک تو چشاش جمع شده...
پ.ن: معلمم... حرفایی میزنیم که...

...
نخ، سوزن....
نه!
وصله نمیشود
به گوشه من،
این زندگی...
***
پ.ن1: من، گم شد، گور شد!
پ.ن2: سالگرد میگیرم، برای یگ سال گم شدنم، بی تو... مرده شور همه نبودنهایت!
پ.ن3: کنار اتوبانیم، یووووهوووو، تو اول بپر وسط فاطی... زده به سرمون انگاری!
...
پ.ن4: نگاهم به کتابام نخورده، امتحانام داره شروع میشه، مهم نیس برام!
...
پ.ن5: ...
بلندتر میشود این شب لعنتی
و تنها عرضه دارد فاصله لعنتی من تا تو را پر رنگ تر از قبل مشکی کند...
حالا بیا، در این شب مزخرف بی ستارهی لعنتی، ستاره های نداشته مان را بر دار بکشیم،
تا کمی خنک شود دلهای لعنتیمان
بس که سرخی انارهای این یاد لعنتی، چشممان را میزند...
مرده شور همه این یلداهای بیخودکی که دریغ میکند داشتن ما را از هم... حسودند لابد!
پ.ن: یه مشت حس کنار هم که فکر کنم فقط خودم میفهممش...

(1)
- لباساتو یه ور ریختی، کتاباتم که وسط اتاق... جمع کن این اتاقتو سر و ته نداره...
- خودم میدونم چی به چیه، جمع کنم باز یه دقه دیگه همینه خب...گیر دادیا مامان ...
(2)
- وای، چقد فاطی شلخته شدی تو... سر و وضعتو درست کن بابا! موهاشو نیگا، همش به هم ریختس تو صورتت... بند کفشت بازه ها...، جمع کن خودتو بابا، خیلی شلخته شدی...
- حوصله ندارم، ولم کن تو رو خدا...
(3)
- وای، فاطمه، تو آیینه به خودت نیگا کردی؟ شبیه معتادا شدی! خوابالو شدی، چشات گود افتاده، خستس قیافت... چقد پریشونی تو! چته؟ یه کم برس به خودت بابا...
- به خودمم که برسم همینم، بی خیال...
پ.ن: این روزا هر کی رد میشه، این حرفای تکراری رو تحویلم میده...
پ.ن: همه این به هم ریختگیا یادگاریه واسم!

به لطف بودنت
تیمارستان درقُرُق دیوانه بازی های من است!
ده دقیقه میره که بیاد، بعد این ده دقیقه، وقتی مییاد، بغض کرده، برف گرفته! گریه میکنه، اشکاشو پاک میکنم و میگم بی خیالش... از حال آسمون و آدماش میگه... میدونم که بی خیال نشده، میدونم که خودم پر بغضم... قدم زدنای یخمون زیر برف؛ بی خیال...
پ.ن: بس کنید...

...
وقتی تو نیستی،
همه چیز را می سپارم به درک!
...
عمرم را صدقه می دهم
به ازایش مرگ دهید!
پ.ن: روز میلادم ، کاش میمرد از ابتدا...
(حرف یکم)
دلم دفن است
زیر مشتی
دق

(حرف دوم)
دست برداری،
بر
داااارم
با تعجب نگام میکنه، شکسته شده خیلی.
- بچه بودی خیلی زشت بودی... بزرگ شدی خوشگل شدی...
اینا رو میگه و بلند بلند میخنده...
- بچه که بودی من هی به مامانت میگفتم ناراحت نباش اصلن، بزرگ میشه خوشگل میشه...
هاج و واج نگاش میکنم، چون اونقدی که اون میگه بچگیام زشت نبودم...
* خانوم همسایه بچگیا بعد شونصد سال...
...
زل زده بهمون، هی به چشای من نیگا میکنه و بعد چشای الی... یهو میگه:
- وای فاطمه، شما دو تا چقد چشای تیرتون مثه همه! نگاهاتون...
من و الی به هم نیگا میکنیم و لبخند میزنیم از این شباهت...
* خواهر الی وقتی با کلی فکر شباهت چشای من و الی رو کشف میکنه ...
پ.ن: الی دعا میکنم قضیه بیماریت یه شوخی مسخره باشه...موهای بلندت با شیمی درمانی هیچ تناسبی نداره...

...
این همه بیماری روانی ات را
تف نکن توی صورت من
واگیر دارد...
گاهی اون روی زانوهای من خوابه و رویا میبینه، گاهی من رو زانوهاش تو سرزمین متروک خوابهامم...
گاهی هم سرامونو با موهای پخش و پلامون، میذاریم رو میز و زل زل چشای پر رنگ و تیره هم رو نگاه میکنیم تا خوابمون ببره...
گاهی هم بیدار میمونم تا وقتی موهای عجیب بلند پر از پیچ و تابش، از رو میز تا زمین سر میخوره و کشیده میشه به زمین خاکی کلاس، براش جمعشون کنم... *
* من و اِلی و یه مشت بی خوابیه همیشه... سر کلاس، نیمکت ته کلاس، خواب...

...
موهایم را کوتاه نمیکنم،
مبادا
خاطراتم، خاطراتت
کم و کسری بیاورند
کم شوند، کوتاه شوند
جای دستانت را میگذارم تا ابد باشند...
...
ببینم دق کردن همین مدلیاس دیگه؟!
لبخند میرنن، گاهی هم بیشتر از یه لبخند... گلایلاشونو نیگاه میکنن، گوشه کُتای مشکیشونو صاف میکنن و شالای مشکی سر همدیگرو برانداز میکنن... نه، انگاری کسی نمرده!
نیگاشون میکنم بی تعجب...*
* روزهای زوجم در حوالی یه مسجد میگذره، هر روز خدا اون جا ختمه...

...
خبر مرگم اینها مال من نیست،
بغضهای لعنتی تو را میگویم که ریختی در گلویم ،
هی، با توام،
بیا بگیرشان و ببر همانجایی دفنشان کن که روحم را دفن کردی...
...
واقعن دلم جیغ میخواد!






